خرید بک لینک
مدرنیته سردی که من رو تربیت کرد، تمایل زیادی به روبات دیدن آدم ها داشت. خشک و پر توقع: بیشتر، بهتر و سریع تر. مهم نیست چه کار می کنی، اون هیچوقت کافی نبود. همیشه مدرک بالاتری جایی منتظرم بود. فکر منطادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا نیکنام تاريخ: سه شنبه 21 خرداد 1398 ساعت: 20:46

تو را با همان نیرویی دوست دارم که ارواح در تبعید، وقتی در میان صحرا هم را میxad یابند، عشق میxad ورزند. هرگز اتفاقی جسمانی میان ما نخواهد افتاد، اما هیچ شوقی بیxad فایده نیست، هیچ عشقی هرگز هدر نمیxad رود. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا نیکنام تاريخ: سه شنبه 21 خرداد 1398 ساعت: 20:46

میxad دونی چقدر منتظر بودم تا خوندن رو یاد بگیری؟ تا بتونی معنی زیرنویس رو بفهمی و پا به پای سرعت فیلم پیش بری؟ میxad دونی چقدر عجله داشتم برای روزی که دو ساعت یه گوشه آروم بگیری؟ چند روز بهت خیره شدم در حالی که فکر می xadکردم کی اینقدر بزرگ میxadشی که بشه درباره xadی فرق داستان خوب و بد باهات حرف زد؟ خواهرکم، می xadدونی چقدر خوشحالم از اینکه میxad تونم باهات فیلمای رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1397 ساعت: 15:09

-کاش در باز شه، یکی بیاد داخل و بگه این کار رو بکن، از اون محیط فاصله بگیر، با فلان آدم قطع رابطه کن، بگه که بمون یا برو و چه کار کن بقیه زندگیتو. تلفن رو یه گوشه انداخت و نشست لبهxad ی تخت. خط کوچیک بین ابروهاش میxad گفت که ذهنش درگیر موضوع مهمیه. توی سکوت اتاق فکر کردم: ایول، چه ایدهxad ی خوبی! از اون لحظه، ما دو نفر این آرزو رو روزهای زیادی تکرار کردیم. نوشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1397 ساعت: 15:09

قضیه از بحث های نصف شب شروع میشه! وقتی میبینی چشم هات از زور خواب به زور بازه اما دلت نمیاد بگی شب بخیر! یا از بدترین روزای زندگیت وقتی دلت میخواد بشینی پیششون و فقط حرف زدنشون و نگاه کنی تا دلت وا بشه! قضیه از همون جایی شروع میشه که هر اتفاق مهمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا نیکنام تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 8:33

تا حالا به ابرهای قرمز و نارنجی وقت غروب دقت کردین؟ از شرق تا غرب کشیده شدن، مثل کفپوشی که آسمون رو پوشونده، یا مثل سقفی که به زمین سایه انداخته. قلمروی وسیع و بی پایانی برای جولان دادن باد، شبیه درختی که شاخه هاش همه ی کره ی زمین رو پوشوندن و یه هزاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا نیکنام تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 8:33

برداشت اول: بار اولی نبود که این حجم از سرسبزی رو می دیدم،اما قطعا بار اول بود که چشمم به این همه برکت و نعمت می خورد...زمین هرچقدر به ساکنای پشت این کوه ها سخت گرفته بود برای مردم این منطقه سنگ تموم گذاشته بود. به هر طرف که نگاه میکردی چمن زارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا نیکنام تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 8:33

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام دوست می دارم تو را به جای همه ی روزگارانی که نمیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا نیکنام تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 8:33



چرا فیلمی که قرار بود عاشقش بشم رو اینقدر دیر دیدم؟

برچسب: نویسنده: شیدا نیکنام تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 8:33

تا حالا به ابرهای قرمز و نارنجی وقت غروب دقت کردین؟ از شرق تا غرب کشیده شدن، مثل کفپوشی که آسمون رو پوشونده، یا مثل سقفی که به زمین سایه انداخته. قلمروی وسیع و بی پایانی برای جولان دادن باد، شبیه درختی که شاخه هاش همه ی کره ی زمین رو پوشوندن و یه هزارتوی سبز ساختن. برگ هاش هر صبح و شام به لرزش درمیان، یا هر وقت دیگه ای که موجودی در اطرافش حرکت کنه... من یه ابرم. از اون قرمز-نارنجی های وقت غروب. بادامه مطلب

برچسب: نوبهار,خوشدل, نویسنده: شیدا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 16:47

این آخرین طبقهایه که ممکنه این کتابخونه داشته باشه. پاهامو از بین میلههای محافظ رد کردم و مثل یه گربهی خسته ولو شدم. قالیچهی دستبافت نشستن طولانی رو برام راحت کرده. پیشونیمو تکیه دادم به میلهی چوبی. پشت سرم چندتا کتاب نیمه باز و بسته روی میز رها شدن. یه کتاب خستهکننده کنارمه که ظرف غذا و بطری آبم رو روش گذاشتم. خمیازه میکشم. هوا یه خنکی کرختکننده داره. اونقدر که انگار خودم رو نمیتونم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 16:47

اولین چیزی که در بخش اورژانس از شما میپرسند این است که از یک تا ده به دردت چه درجهای میدهی. این سوال رو صدهابار از من پرسیدن. و یادمه یه بار وقتی نمی توانستم نفس بکشم، و قفسه سینهام در آتش میسوخت، پرستار ازم خواست به دردم نمره بدهم. با اینکه نمیتوانستم صحبت کنم اما 9 تا انگشتم را بالا گرفتم. بعدا وقتی بهتر شدم، پرستار اومد و بهم گفت که یک مبارز واقعی هستم. ازم پرسید میدونی از کجا میدونمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 16:47

صفحه بندی